روایات 24

نوامبر 1, 2012 by

شبی حضرت یارو (عخ) به عبادت پروردگارش رو نشسته بود و می‌فرمود: «پروردگارو! تو که دانا و خوش‌قیافه‌ای! تو که بر همه چیزی…»
روی دوگانه با صدای فراگیرش گفت: «خیلی خب! انقدر چس‌بندگی نکن! بگو چه می‌خواهی!»
یارو سر بر آسمان کج کرد و رو به رو فرمود: «نمی‌شه بگی آخر دیکتیوناری چی می‌شه؟ خیلی می‌پرسن!»

دیکتیوناری 25: موسی و فرعون

اکتبر 22, 2012 by

فرعون در خواب دید (1) هفت گاو لاغر و هفت گاو چاق به او تجاوز می‌کنند (2) بیدار شد و دید که هفت گاو چاق و هفت گاو چاق‌تر به او تجاوز می‌کنند (3) پرسید، معنی این کارها چیست؟ (4) گفتند در آینده‌ای دور پسری که خودت در آستین می‌پرورانی به حکومت خواهد رید (5) فرعون به دوردست‌ها نگاه کرد و گفت: اونجاست! دارن می‌ندازنش تو آب! برین بیارینش ببینم پسره یا دختر؟ (6) پس موسی را در سبد انداختند و سه امتیاز گرفتند (7) سبد چشم‌انداز (8) و از سبد درآمد خانوار شد (9) ظرف بیست سال آینده موسی پرورش یافت و زلیخا را از پشت پاره کرد (10) زلیخا پشت و رو کرد به او و گفت: بچه پرورشی! (11) اما فرعون خدا بود (12) و از رابطه‌ی آنها باخبر شد (13) دستور داد به مدت هفت سال قحطی شود (14) در این مدت کفار دخترانشان را زنده به گور می‌کردند (15) و شکمبه‌ی گوسفند بر سر هم می‌ریختند (16) موسی نیز رفته‌رفته پیر و ضعیف شد (17) با عصا راه می‌رفت (18) و توهم می‌زد (19) من پیامبرم! من پیامبرم! (20) او را به بیمارستان روانی خاتمی‌‌الان‌بیا بردند (21) درآنجا تحت درمان الکتریکی قرار گرفت (22) فرعون هربار بر او ظاهر می‌شد و می‌گفت: تو تخم من نیز نیستی! (23) بچه پرورشگاهی! (24) موسی در حیاط می‌دوید (25) به گلها آب می‌داد (26) عصایش را به زمین می‌زد و لای پاهایش باز می‌شد (27) و می‌گفت معجزه است (28) با عصایش موتور سواری می‌کرد (29) و به فرعون نامه می‌نوشت! (30) و فیلم می‌ساخت (31) سرانجام روزی که حواسشان بهش نبود، موسی با قید وثیقه‌ی نقدیه فرار کرد (32) قومش را با خود برداشت (33) که لشکری از مورچه بودند (34) عصایش را به مارماهی تبدیل کرد و سوار بر آن از وسط آب رفت (35) پلیس اینترمیلان به دنبالش رفت (36) اما در سبد خواروبار گرفتار شد (37) موسی وقتی از مرز عبور کرد هارون را از جیبش درآورد و به خودش زد (38) هارون یک واکمن بود (39) همراه با هارون بلندبلند خواند (40) فرعون تو سقوط کردی (41) فرعون تو سقوط کردی (42) ولی فرعون خدا بود (43) و سقوط نمی‌کرد (44) باشد که موسی و اقوامش پند گیرند (45)

جنگ‌ها و خونریزیات 5: جنگ هسته‌ای

اکتبر 14, 2012 by

روزی حضرت یارو (عخ) بر صندلی دیواری‌شان نشسته بودند که یکی‌از یارون ایشان خبر می‌دهند: «سپاه ناروی می‌خواد بمب هسته‌ای بزنه!»
حضرت با تدبیر خویش فرمودند: «بذا بندازن گورشونو گم کنن!»

جنگ هسته‌ای یاروی پس از اعلام آتش‌بس از سوی نارویان، «جنگ نیسته‌ای» و پس از بازسازی یارولند «جنگ خسته‌ای» نام گرفت. (تاریخ دسته‌تبری – جلد دو از یک)

دیکتیوناری 24: چُسِ فیل

سپتامبر 29, 2012 by

کجا بودی؟ (1) زمانی که پروردگارت (2) آن فیل‌ها را هوا کرد (3) تا بر سر نارویان (4) بِچُسَند؟ (5) آنان که فیلم موهن ساختند (6) مستند (7) از زندگی پیغمبرشان (8) یعنی تو (9) آیا ندیدی که چگونه در پایان از گوگل پخش شدند؟ (10) پس رو فرمان داد (11) یعنی ما (12) بدانید که هرکه فیلم می‌بیند باید چُس فیلش را هم بخورد (13) و تو چه دانی که فیل چُس؟ (14)

اخلاق یاروی

ژوئیه 31, 2012 by

حضرت یارو از دشمنان خود دوری و با دوستان خود نزدیکی می‌کردند.

معجزات و کرامات 21

ژوئیه 30, 2012 by

از کرامات حضرت یارو (عخ) این بود که وقتی ترس وی را فرا می‌گرفت، مایع زردی از ایشان بیرون می‌پاشید.

[روایات 23]

ژوئیه 28, 2012 by

انَس بن مایکل نقل کرده؛ روزی پیامبر گرامی یاروی برای گشودن زوره‌ی خود بر سر سفره نشسته بودند که همسران سکسی ایشان شیر، خرما و نمک یددار آوردند. پیامبر (عخ) از این پذیرائی سنگین و رنگین برآشفتند و فرمودند: «این لیوان شیر را بردارید ببرید!» شیر را بردند. فرمودند: «خرما را هم ببرید از جلو چشام!» خرما را هم بردند. لحظه‌ای بعد فرمودند: «نمک را هم ببرید دیگه! زوره گرفتم! شوره که نگرفتم!» یعنی رکورد پیامبر قلبی را هم زدند.
همسران پیغمبر از این حرکت به شهوت آمدند و پرسیدند: «آخه اینطوری که نمی‌شه! خود رو هم راضی نیست! با چی می‌خوای زوره‌ات را بگشایی؟»
حضرت فرمود: «بابا من زوره نیستم! دست از سرم بردارین!»

احادیث 18

ژوئیه 28, 2012 by

از دامن زن مرد به پایین سر می‌خورد.

جنگ‌ها و خونریزیات 4: جنگ جندق

ژوئیه 13, 2012 by

سپاهیان ناروی (علیهم الفحش) در چند کیلومتری جندق بودند که یارو (عخ) با خیانت فرمانده‌ی لشکر ناروی به لشکرش از حمله‌ی آنها باخبر شد.
اشعخ بن اشموخ در حال فرار بود که پیامبر یقه‌ی او را گرفت و فرمود: «کجا؟ وایستا بعداً باید این ماجرا رو روایت کنی.»
سپاهیان ناروی جمعیتی بالغ بر صد برابر سپاه یاروی داشتند. پس حضرت نقشه‌ای اندیشید. دستور داد چاله‌ای بزرگ بکنند.
و کن هم دند.
بینگل یاروی نزد پیامبر رفت و با شادمانی گفت: «عجب ایده‌ای پیامبر! چه نقشه‌ی توپی! حالا باید چی‌کار کنیم با این چاله‌؟»
یارو (عخ) سوار بر اسبش لبخندزنان فرمود: «امشب برمی‌گردم، خاک می‌ریزم روتون.»

روایات 22

ژوئیه 11, 2012 by

حضرت یارو (عخ) در بستر بیماری بود و دکتر از ایشان قطع عضو کرده بود. پس همسرانش را فرا خواند و فرمود: «چهار تا چوب بیاورید.»
همسران هرکدام چهار عدد چوب تهیه کردند و نزد و او آوردند.
حضرت فرمود: «چه خبره؟! مگه می‌خوایم کشتی بسازیم؟ گفتم چهارتا!»
همسران پرسیدند: «حالا چی کار کنیم؟»
لحظاتی سکون حکم‌فرما شد و پیامبر بعد از نگاهی طولانی همراه با لبخند فرمود: «حال لخت شوید.»

معجزات و کرامات 20

ژوئن 19, 2012 by

حضرت یارو (عخ) عصایش او را به زمین انداخت.
حضرت برای اینکه ضایع نشود، تبدیل به مار شد
و تا خانه خزید.

تصاویر ارسالی 10: مارک آنتونی از دنگول‌آباد

مه 4, 2012 by

حضرت یارو (عخ) و معضل بیکاری

مه 1, 2012 by

روزگاری بود پیغمبر ز دین بیکار بود. در بیابان چاه می‌کند و برای پیروانش با عصا فرق وسط می‌کرد باز. جیب شلوارش دوتا سوراخ داشت. هیچ چیزی از برای خوردن و آشامش و نوشش نداشت. روده‌ی کوچک،‌ بزرگ و روده‌ بوموسی همه در قارقار. همسرانش هم دگر او را کنار! گریه می‌کرد زارزار! آتش روی سرش هم کم فروغ. آخر از پا او فتاد! چون فتاد، او داد باد! رو به رو کرد و بگفت. ای تو روی سگ‎پدر، من چرا کردی به در؟ پس کوستی؟! با من آخر دشمنی با دوستی؟! کندی از من پوستی! با توئم ای کر وَ لال! هر چه عر زد آن نبی، هرچه کرد او پاره خود را پیش رو، اما چه سود؟ هیچ زهری یارَوی حتی برای خودکُشیدن هم نداشت. خورده بود او هرچه بود. پس عصایش مار کرد. معده‌اش پربار کرد. رفت دسشویی، شکم هم کار کرد. زد دوتا قلیون سیب. یا که قلیون دوسیب. روی آن چایی نبات. اُملت ماری بِزَد با نون‌لواط. باز اما روز و شب چرخید و پیغمبر بماند. دستِ خالی، بی‌طعام و بی‌شراب. در بیابان‌ها پی یک تکه سگ! شد شکم شش‌تکه، اما چون پشه. شد مبارک‌باسن‌اش چون کیت‌کت. از کمر چیزی نماند. می‌شد اصلاً با کمربندش یه وخ بازی کند هولاهوپ. هرکه ایشان را بدید، پیش خود پنداشت، یارو (عخ) عصای چارلز چاپلین خورده است.
.
پرسید: آیا شنیدستی که رسولمان همانند کودکان سومالی‌زده پوستش روکش اسکلتش را مانَد؟
گفتا: پس کو رو که به داد او رسد؟ مگر فرستادتش به دنبال کاکاسیاه؟
.
دیگر آن یارو زمین افتاده بود. هیچ امّیدی به مابعد حیات خود نداشت. بست چشمان چپش. گفت می‌میرم کنون می‌رم بهَشت! پس صدایی آمد از آن ناکجا. این یکی اما نه از معده، ولیکن از هوا. آن صدای دلنشینِ باد بود.
قصه‌ی یارو ی ما ای مردمان روپرست!… شد دراز. این هم از پایان باز.

پیشگویی‌ها 5

آوریل 10, 2012 by

حضرت یارو (عخ) در جمع یارونش نشسته بود که از جا برخاست و به آنان فرمود: «در آینده‌ای نه چندان دور، مردی خواهد آمد که همنام و هم‌کنیه‌ و هم‌وزن و هم‌قد و هم‌قیافه و خود من هستم. وایستین دو دیقه دیگه می‌آم!»

معجزات و کرامات 19

مارس 29, 2012 by

حضرت یارو (عخ) عصایش را بر زمین زد و به اذن رو خشتکش شکافته شد.

اخبار 14

مارس 20, 2012 by

حضرت یارو (عخ) امسال را سال ذلت ناروی، لذت یاروی نامگذاری کرد.

دیکتیوناری 23: اصحاب کف

مارس 19, 2012 by

دیکته‌ی اصحاب کف (تیکه‌ی یک، دو، سه، چهار) طولانی ترین دیکته‌ی دیکتیوناری تا به این لحظه شناخته شده که یک قرن طول کشید بر پیامبر نازل شود. (با این سرعت اینترنت!) و یک قرن دیگر طول کشید پیامبر برای آن مجوز بگیرد.
این دیکته هم‌اکنون در دانشگاه آکسفورد، رشته‌ی روشناسی، درس اندیشه یاروی 1، اندیشه یاروی 2 و اخلاق یاروی کاربردی تدریس می‌شود.

~«(({به نام روهَمان و روهَمین}))»~
آیا ندیدید خدا با موج کف چه کرد؟ (1) آن وقت که دقیانوس دیکتاتور ظالم بر تخت می‌خوابید (2) و عده‌ای به طور پنهانی، خدای پنهانی را می‌پرستیدند (3) ندیدید؟ (4) و چون این پرستیدن‌ها حال نمی‌داد (5) پس گرفتند خوابیدند (6) خیلی حال داد (7) و هنگامی که بیدار شدند و دیدند که در دهانه‌ی غار تاری عنکبوت بسته است (8) پس با خود گفتند: نیــگــاه کنید! (9) که پروردگار ما برای حفاظت از ما بر سولاخ این غار تار زنیده (10) که پشه نیاد ما رو بخوره (11) و همه هنگ‌اووِر از غار بیرون خزیده، در دامنه‌ی کوه ادراریدند بسیار (12) (و ادراراً شدیدا) (13) یکی از آنها با نام دیوث به بالای قلّه رفت تا که آنتن دهد (14) اما وای بر شما چون فهمید شارژ ندارد (15) پس به دکه‌ای همانجا رفت و گفت: آقا یه شارژ دوتومنی بدین (16) قربون دس‌ت (17) دکه‌ای فرمود: می‌شه دوهزار و دویست هزارتومن (18) دیوث فرمود: اوه اوه! پدسگا چقد گرونش کردن! تعجبی هم نداره! گرون ترم می‌شه حالا، وایسا بعد عید ببین همینم بت نمی‌دن (20) زنگی زد خانه به داداش‌اش گفت: گوشی رو بده به بزرگترت! (21) و داداش‌اش فرمود: دیوث! از من بزرگتر که نیست اینجا، الآن صد و هفت سالمه دیوث! (22) دیوث نگاهی به تاریخ روزنامه‌ی کیهان کرد و پیداشت؛ صد سال از وقت خوابش گذشته و چندین بار نیز انقلاب شده (23) و اکنون هم به خاطر بیداری اسلامی به پا خیزده‌اند (24) برگشت به غار و کوفی‌عنان در کف به یارانش فرمود: خاک تو سرتون، صد ساله خواب موندیم! (25) اصغر مگه نگفتم ساعت زنگ بذار؟ (26) هان؟ (27) نه، گفتم یا نگفتم؟ (28) اگه گفتم بگو نگفتم! (29) گفتم؟! (30) سکسی‌میلیانوس فرمود: من که بیدار بودم همش! مگه صدا خروپفاتون می‌ذاره آدم بخوابه؟ (31) همه گفتند: نه (32) موآمله گفت: بچه‌ها تو رو خدا بگیرین بخوابین، من هنوز کمبود خواب دارم (33) بخوابین تا هوا روشن نشده (34) کریم: آخه دیوث! اینجا غاره! هوا همیشه تاریکه! وایستا ببینم! اصن شاید واسه همین بیدار نشدیم! (35) موآمله: دیوث که اونه! (36) دیوث: دیوث منم بابا! این که رضاست! (37) جواد: بچه‌ها چرا واسه نماز بیدارم نکردین؟ (38) دیوث: بخواب بابا! خواب مومن عبادته! (39) راستی این دقیانوس عوض شدا! یکی بدتر اومد! (40) رضا: ئه؟ آخر سریاله چی شد؟ (41) – اصن حواستون به حرف من هست؟ (42) – بالاخره نادر از سیمین جدا شد؟ (43) – من اصن نمی‌دونم کدوم سریال‌و می‌گی! تو چه خوب یادته بعد صد سال! (44) – من هایبرنیت شده بودم. (45) موآمله: بسه دیگه! خفه شین بذارین من بخوابم! (46) دیوث: چرا تو امروز سگ شدی؟ (47) – بالاخره یکی باید بین ما سگ باشه دیگه! (48) موآمله: از فرناز یاد بگیرین، هنوز خوابه! (49) دیوث و یارانش آن روز را در غار پاسور بازی کردند و املت خوردند. (50) فردایش وقتی بیدار شدند دوباره در دهانه‌ی گشاد غار تار بسته بود. (51) کریم عصبی شد، عنکبوت را زیر پا لهید (52) تارهایش را ناتنید (53) پشه‌ی مالاریا آمد، او را گزید (54) پس از کار خود پشیمان شد شدید (55) از ساک‌اش پیف پاف در آورد، به زخمش زنید (56) پیف (57) پاف (58) ولی دیگر دیر شده بود (59) دیوث از صدای پیف پاف بیدار شد و چشمانش را مالید (60) این را هم داخل پرانتز می‌گویم (61) (این) (62) بعد از ساعتی همه سیاه‌پوست از خواب بیدار شدند و با بوی خوش (63) چای گلستان (64) صبحانه میل کردند به هم (65) و روی دیوار غار نقاشی کشیدند (66) با زغال (67) دیوث از غار بیرون شد تا برای شام سوسیس/کالباس بگیرد (67) همین که پا بیرون نهاد، کارگری با فورغان داخل شد؛ دیوث متوجه شد آنجا تبدیل به معدن شیلی شده (68) گفت: بچه‌ها نگفتم ما رو نفت خوابیدیم؟! (69) جواد: گفتی بابا، گفتی! اونو ولش کن! بیا این تاریخ لپ‌تاپ‌مو ببین چند زده! صد سال دیگه‌م خواب بودیم! (70) رضا گفت: اَی دهنتو! یعنی چایی‌ش مال صد سال پیش بود؟ (71) سکسی میلیان گفت: بچه ها! موآمله مُرده. (72) کریم: عمو یادگار حق داشت با ما نیومد تو غار! (73) سکسی‌میلیانوس زیر بغل‌اش را استشمام نمود و گفت: هوف! من یه هفتس که استحمام نکرده‌ام! (74) کریم: نه بابا! بوی پیف پافه، من الآن زدم. (75) – ئه؟! موآمله به پیف‌پاف حساسیت داشت. خوب شد زنده نیست، بوش بهش بخوره بمیره! (76) دیوث رفت از بقالی قوت غالب و ماست خرید و به بدن زدند (77) به یارانش فرمود: تحریم شدیما! (78) دنگی بذارین! (79) گوشت بگو کیلویی چند؟! (80) جواد گفت: همش درست می‌شه اینا! می‌خوان یه شوک اقتصادی وارد کنن، همه چی ارزون می‌شه! (81) اخبار گفت (82) دیوث: اخبار دویس سال پیش‌و می‌گی؟ (83) – یه جوری می‌گه دویس سال، انگار دویس روزه! (84) دو شب بیشتر نیستا! (85) یه خرده صبور باش! قدر این نظامو بدون! چقد شما بی ثبات اقتصادی هستین؟ (86) سکسی‌میلیانوس: من که چیزی نگفتم! من اصن هیچ‌وقت وارد این بحثا نمی‌شم! (87) زندگی‌تو بکن! چی‌کار داری به این چیزا! (88) والا! ببین فرناز چه خوب خوابیده! (89) آن شب را نیز در کنار هم گذراندند تا فردا لنگ صبح که بیدار شدند و خود را در میان جوب یافتند (90) وخودرو بغل جوب یافتند (91) سمند (92) خودروی ملی (93) دیوث رفقان را فرا خواند و فرمود: بیدار شین بابا! کف کردیم انقد خوابیدیم! (94) بیاین یکی‌تون بشینه پشت فرمون! گواهینامه من پنج ساله بود، نمی‌تونم بشینم! (95) کریم: آقا تاریخ بیمه ماشینو ببین! صد ساله دیگم خوابیدیم! (96) دیوث: آخه دیوثا! چه مرگتونه؟! دیگه تا الآن باید خودتون نفت می‌شدین! (97) رضا: چرا فرناز بیدار نمی‌شه؟! (98) پس به اذن خدا ماشین آتش گرفت (99) و همه‌ی آنها جان به در بردند بیرون و گریختند (100) الا جواد که کمربندش را بسته بود (101) گفتند: اینجا جای ما نیست! (102) پس از هر حیوان یک جفت نر برداشتند و با خود به غار بردند (103) ولی افسوس که غاری در کاری نبود (104) آنجا مخفیگاه هسته‌ای شده بود (105) دیوث، مایوس شد (106) جملگی به جوب بازگشتند و کارتنی گُزیدند و درش خسبیدند (107) فرناز بیدار شد (108) و مانند هرشب به آنان داروی خواب‌آور تزریق کرد (109) این است پاداش آنان که خواب را بر عبادت پروردگارشان ترجیح دادند (110)

معجزات و کراوات 18

مارس 12, 2012 by

حضرت یارو (عخ) به معراج سفر کرد.
(منبع: کتاب حضرت یارو و لوبیای سحرآمیز)

خواستگاری حضرت یارو (عخ) از پشمینه‌مو

مارس 11, 2012 by

آن زمان که حضرت یارو (عخ) از زشتینه‌رو به تنگ آمد. تنگی نفسی تازه کرد و به خواستگاری خواهر کلفت‌وار او، یعنی پشمینه‌مو رفت.
چنان که زنگ در را زد، پدر زن ایشان از پنجره فریود: «چی می‌خوای بچه پررو؟ دختر دسته‌خرمو دادم بخت‌شو باد کردی، حالا اومدی طلب‌کارم هستی؟!»
حضرت یارو پاسخ داد: «نه، آمده‌ام دختر دیگرت را ازت خواست بگارم، باشد که آمرزیده شود.»
پدرسگ ایشان بسیار خوشحال شد و پارس‌کنان گفت: «آقا خیلی خوش اومدین! بفرمایید تو! بفرما! باز شد؟!»
دو نیمه‌ی در بر زمین افتاد. حضرت شمشیر خود را غلاف کردو و بر صندلی نشست.
حضرت ایستاد و شمشیر را روی میز گذاشت و دوباره نشست.
پشمینه‌مو چای در سینی به دست آمد و بر پدرش تعارف کرد.
پدرش لب گزید و گفت: «نفهم! اول حضرت!»
پس به حضرت تعارف کرد.
وقتی پشمینه‌مو خم شد، حضرت با پاکیزگی چشم بر درون پیراهن او نگریست. همزمان استکانی برداشت و قند در دلش داف شد. نوشید و فرمود: «اَه، لاش مو داشت!» (این حرف پیامبر ایهام داشت ولی یارویان مشتی بیسواد بودند.)
پدر گرامی پشمینه‌مو گفت: «خب، حالا بریم سر بیزنس!»
حضرت سریع چای بر میز نهاد و فرمود: «یه، بیزنس ایز بیزنس! عروس خانوم از خودشون یا از شما خونه و ماشین دارن دیگه؟»
پدرزن ایشان پاسخ داد: «پشمینه خانوم تو کلاس‌شون شاگرد اولن!»
حضرت برآشفت و فریود: «مرتیکه، جواب منو بده!»
مرتیکه: «بـ بـ بله بله! دارن! »
حضرت لم داده و ادامه: «خب فقط می‌مونه یه مورد!…»
پشمینه مو دهانش آب انداخت و پدرش از خجالت تخس شد.
حضرت نفسی عمیق تازه کرد و ادامه نمود: «در دین یاروی، دیده شدن موی زن توسط مرد جایز نیست. بویژه موهای زائد!»
پدرزن: «شنیدی آقا چی گفت پشمینه؟»
پشمینه از لای موهایش با ضخامت خاصی گفت: «بله!»
پدرزن حضرت، چون فنر از جا پرید و سر داد: «پس مبارکـــــه!»
حضرت یارو (عخ) از جا برخاست، شلوار بالا کشید و فرماییشد: «خب پس بی‌زحمت بپیچین تو روزنامه.»
حضرت یارو سه ماه با پشمینه‌مو زندگی کرد و بواسطه‌ی او کارخانه‌ی ریسندگی و دافندگی به راه انداخت. اما دیری نپایید که حضرت ورشکست و مجبور به فروش پشمینه‌مو شد.
یارو (عخ) همواره در طول رسالت‌ش (که 8 کیلومتر بود) همسران متعددی اختیار کرد. ایشان عقیده داشتند هنوز فرد مناسب را پیدا نکرده‌اند.

تصاویر ارسالی 9: سعید از پشت‌ پارو

مارس 11, 2012 by

کوچه‌ای که نارویان سر آن کمین می‌کردند تا به حضرت یارو پشت‌پا بزنند.

ظهور حضرت یارو (عخ)

مارس 10, 2012 by

نگاه گرسنگان و تهی‌معدگان یارآباد هفته‌هاست که به آیفن تصویری دوخته شده. صدای قارقار شکم‌هایشان تمام محل را روی سر خود گذارده. کودکی از مادرش بیرون می‌آید و می‌پرسد: «پس آن مردی که هر شب برایمان غذا می‌آورد، کدام گوری است؟»
مادر می‌گوید: «نمی‌دانم فرزندم! ولی چیزی به بابات نگو!»
مردمیان شب‌ها با چراغ‌قوه و فندک به روی دیوارها به دنبال رد پایی از آن مرد می‌گردند.
هر روز مقابل فرمانداری تجمع می‌کنند، ولی حتی یک نفر پاسخگوز نیست.
پیرمردی وسط میدان فریاد می‌زند: «بیست روز است می‌روم دستشویی، فقط باد و سندباد می‌آید بیرون. پس این مردک کجاست مادربه‌خراب؟»
پس از یک ماه، سرانجام اعترافات آن مرد از صداوسیما پخش می‌شود:
«اینجانب ی.عخ. فرزند ر.و. اعتراف می‌کنم که بر علیه امنیت دولت و ولایت با قصد قبلی و بعدی، به همراه هشتاد تن از یارون بی‌وفایم که من را لو دادند، و به منظور براندازی لطیف و انقلاب ابریشمی رنگارنگ، و گرفتن مبلغ هنگفتی از اوباما، روزها به تبلیغ دین یاروی با محتوای پورن پرداخته، و عده‌ای ناآگاه را از دین خود برکنار کردم. شب‌ها هم زنگ در خانه‌ها رو می‌زدم، فرار می‌کردم. امید است که بنده را مجازات کنید تا به سزای زشتم برسم و درس عبرتی برای گذشتگان باشم.»
پیرزنی صندوق‌دار به میان ‌می‌آید و می‌گو‌ید: «ای یارویان! ببینید چگونه صورت پیغمبر شما را تکه تکه کرده‌اند! مثل شطرنج شده! تنها به جرم یارویت! به راستی که ما یارویان از ابتدای خلقتِ رو، همواره مزدور واقع شده‌ایم.»
صداوسیما زیرنویس می‌دهد: «ای مردم همیشه پشت صحنه! فردا مراسم باشکوه اعدام ی.عخ. سرکرده‌ی گروهک یاروی به صرف باقالی پلو با آدم، و با هدف جلوگیری از حمله‌ی انتحاری آمریکا به اسرائیل، میلیونی برگزار خواهد شد. می‌آین دیگه؟»
مردمیان نگاهی به شکم خود می‌کنند، نگاهی به یکدیگر می‌کنند.
یارو علیه‌الخدافظ فردای آن روز به قید حیات آزاد می‌شود. و روز از نو، روزی از نو!

احادیث 18

مارس 2, 2012 by

هیچ‌کس از رای خود خبر ندارد.

روایات 21

ژانویه 25, 2012 by

روزگاری بود که حضرت یارو (عخ) با وَن مسافرکشی می‌فرمود و یارویان و نارویان از کنار خیابان بر او وارد می‌شدند.
روزی در مسیر پامنار – پاچنار می‌گذشت که یکی از مسافران که از قضا فردی ناروی بود، قصد پیادت کرد. حضرت فرمود: «می‌شود سیصدروپیه.»
ناروی دست در گریبان خود فرو برد و پانصدروپیه به حضرت داد.
حضرت دست در شورت خود فرو برد و هزار روپیه به ناروی بازگرداند.
یارویان به شگفت آمده، با کفش بر ملاج خود کوفتند و جویا شدند: «حضرتنا! رسولنا! یاروینا! آهای حنا! چه را؟!!!؟؟؟ آخه انقدر ایثار واسه دشمنت؟! واسه ما از این کارا نمی‌کنی! می‌خوای چه درسی به ما بدی با این کارت؟ آخه دهن‌تو سرویس! چقدر گذشت داری آخه! با دشمن خودت اینجوری رفتار می‌کنی! تو خونه هم همینجوری‌ای؟! یعنی دست پوریای ولی و اما و اگر و جوانمرد قصاب و عموسبزی‌فروش رو از پشت بستی! چرا این کارو کردی؟»
حضرت لبخندی ظریف زد و فرمود: «ای یارویان! شما از پوست و گوشت و خوک من هستید!‏ بدانید که فکر کردم دویستیه!»

سیره‌ی یاروی – دوستی با دشمنان

اخبار 13

ژانویه 18, 2012 by

تبریک حضرت یارو (عخ) به گلدشیفته فراهانی و گلاب آدینه به خاطر دریافت جایزه‌ی سیمین از نادر

فرهنگ یاروی 2

ژانویه 15, 2012 by

ترینیداد و توباگو
[از بدترین فحش‌های رایج در بین یارویان]

اخبار 12

ژانویه 15, 2012 by

حضرت یارو (عخ) پس از اعمال فشارها بر وی، نفخ عمومی صادر کرد.

فرهنگ یاروی

ژانویه 14, 2012 by

و چون دکتر به یارو (عخ) قرص می‌داد، یارونش به جای او می‌خوردند.

(ایثار در یارویت)

روایات 20

ژانویه 13, 2012 by

روزی یکی از یارون پیامبر (عخ) در محضر ایشان می‌گوزد.
حضرت از او می‌پرسد: «ای یارَوی! آیا تو گوزیدی؟»
یارَوی برای اینکه ریا نشود می‌گوید: «من؟!» و به گوشه‌ای می‌رود و زار زار می‌گرید.
حضرت یارو (عخ) از پرسش خود پشیمان می‌شود و می‌گوید: «لعنت بر دماغی که بی موقع باز شود.»

از کتاب یارو و لوبیای سحرآمیز به قلم جک لندن

احادیث 17

ژانویه 12, 2012 by

به خوارمادر خود نیکی کنید!

دیکتیوناری 22: دیکته‌ی کوتاه

ژانویه 4, 2012 by

کیم جونگ ایل (1) ذلــک الکتابُ لاریب فیل (2)


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 58 مشترک دیگر بپیوندید